چیزی که چهل سال پیش باید میفهمیدم امروز فهمیدم
مردها
منطقی حرف میزنن
احساساتی تصمیم میگیرند
اما ....
زن ها
احساساتی حرف میزنند
اما
مثل یک مامور اعدام
بی رحمانه کاری را
که باید انجام دهد
انجام می دهد
مردها
منطقی حرف میزنن
احساساتی تصمیم میگیرند
اما ....
زن ها
احساساتی حرف میزنند
اما
مثل یک مامور اعدام
بی رحمانه کاری را
که باید انجام دهد
انجام می دهد
مثل آن شیشه که در همهمه باد شکست
ناگهان باز دلم یاد تو افتاد شکست
با شب غرق غم و تیره و تارم چه کنم
با دلی تنگ که از داغ تو دارم چه کنم
بی قرارم چه کنم
واسه رفتن تو داده باد مرا
باورم نیست چنین برده ای یاد مرا
تا دلی هست بیا رفتم از دست بیا
بغض تو راه نفس های من را بست بیا
به هوای دل بیچاره که تنگ است بیا
آه جز آینه ای کهنه مرا همدم نیست
پیش چشمان خودت اشک بریزی کم نیست
آه برگرد اگر آه مرا می شنوی
گوش کن ناله جان کاه مرا می شنوی
غصه رفتن تو دادِه بر باد مرا
باورم نیست چنین برده ای یاد مرا
تا دلی هست بیا رفتم از دست بیا
بغض تو راه نفس های من را بست بیا
به هوای دل بیچاره که تنگ است بیا
سلام بانو تولدت مبارک امسال زیاد رو فرم
نیستم نمیدونم چقدر دیگه واسم وقت
مونده ولی از همین قدر هم که استفاده
کردم ..... بیخیال امشب رو خرابش نکنیم
تولدت شده منم که کادویی چیزی نمی
تونم بهت بدم ولی ...یه شعر دیدم دوست
دارم هدیه کنم بهت خیلی خسته ام چشمام
باز نمیشه ولی خوابم نمیاد فقط اشک که
این شب ها با منه دلم دلم دلم خیلی خسته
شده کمکم کن
اشتیاقی که به دیدار تو دارد دل من
دل من داند و من دانم و دل داند و من
خاک من گل شود و گل شکفد از گل من
تا ابد مهر تو بیرون نرود از دل من
ای آرزوی چشمم رویت به خواب دیدن
دوری نمیتواند پیوند ما بریدن
ترسم که جان شیرین هجران به لب رساند
تا وقت آن که باشد ما را به هم رسیدن
موقوف التفاتم تا کی رسد اجازت
از دوست یک اشارت از ما به سر دویدن
تا روح بر نیاید جهدی همینمایم
مشتاق را نشاید یک لحظه آرمیدن
چشمی که دیده باشد آن شکل و آن شمایل
بی او ملول باشد از روی خوب دیدن
ما را به نیم جانی وصلت کجا فروشند
ارزان بود به صد جان گر میتوان خریدن
غیرت همینماید بر گوش دیده من
کز دور میتواند پیغام تو شنیدن
حیران شده است عقلم در صنع پادشاهی
کز خاک میتواند خورشید آفریدن
باشد همام شبها در آرزوی خوابی
وقتی مگر خیالت در بر توان کشیدن